تبليغاتX
ساعت ها -
 

چيزهايي كه اين روزها توي ذهنم است و مدام در سرم مي‌چرخد،مثل يك توده سياه شده است. بد نيستند و خوب هم نيستند. يك حجم زيادي را گرفته‌اند. گاهي روي كاغذ مي‌نويسمشان تا ديگر تحملشان نكنم. خلاصم مي‌كند اين نوشتن.اين حجم را چيزهايي پر مي‌كنند مثل -فكر مي‌كنم بايد به دردي مبتلا شده باشم. يك ماهي است كه هر كتابي كه دستم گرفته‌ام فقط دو يا نهايت ۱۰ برگش را خواندم. اين كتابها حتي شامل زيباترين كتابهاي دنيا هم مي‌شوند.-براي خونه‌مان يك روي يخچالي خوشگل خريدم، به ياد حرف دكتر مشهدي، يك كار خوب ولي خيلي خيلي كوچك.يك كشتي با يك عالم ماهي دارد.-سريال مي‌بينم.آنقدر زياد و هوول كه دارم به پايانش مي‌رسم.-طرفدار ميرحسين هستم اما رنگ سبز را دوست ندارم.- به يك موسيقي‌دان حرفه‌اي نيازمندم.- بين دو ريل حركت مي‌كنم و ديگر حوصله‌ام تنگ است.-فكر مي‌كنم آدمها يك قدم به زندگي‌ام نزديك شده‌اند، دوستشان ندارم.-اين روزها به شدت خواهرم را دوست دارم.-منتظرم.-از دوستان دل بريده‌ام و عجيب احساس راحتي مي‌كنم.-بايد اتاقم را جارو كنم و هزاران چيز ديگر كه مي‌بينم نمي‌شود اينجا نوشت.

شبيه يك فال شد، شايد فالگير هم همينها را به من مي‌گفت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:16  توسط آزاده کریمی  |