چه لذتي دارد، توي اين هواي باراني موسیقی کلاسیک گوش كني. اين هوا مرا به یاد فیلم های کلاسیک می اندازد، ياد تار تار سياه و سفيدشان و صداهايي كه هر كدام لطافت خاصي داشتند. انگار اين آدمها از دنيايي پر از قهرمان ميآمدند و من چقدر اين دنيا را دوست داشتم.
چقدر دلم هواي عشقهاي بهاري كرده، هواي حرفهاي معصوم و چشمهاي بيقرار. طعم يك لذت شور را در اعماق درونم احساس ميكنم، اين دنياي ممنوع و گيج، پر از حسرت روزهاي رفته و پر از هقهق و چشمهاي پف آلود.
واي كه اين روزها برايم عجيب ابري است و عجيب به انتها رسيده. به خودم ميگويم، يادت نميآيد، اين تكرار غمهاي محبت است، روزي فراموششان ميكني. اما هر غمي حتي تكراريترينشان براي انساني كه تجربه نميآموزد و از نو اميد ميبندد، غمي عظيم است.
چقدر اين روزها تنهايم...بيش از هميشه