تبليغاتX
ساعت ها - دعا
روزهاي خواب‌آلوده‌اي دارم، تا دير وقت بيدارم و صبح‌ها خواب مي‌مانم. تا پل مديريت پياده مي‌روم چون ماشين گيرم نمي‌آيد. شلخته و بي حوصله‌ام . هوا و رنگ آسمان اذيتم مي‌كند اما نم بارون اشكم را در مي‌آورد.

حوصله ندارم و تند شده‌ام.حواسم به همه چيز هست و مغزم دارد كم مي‌آورد...هر روز دعا مي‌خوانم، مسير خانه تا سركار، مسافرها تعجب مي‌كنند و به غير از روزهاي اول ديگر اين برايم عادي شده است...تصميم دارم نماز بخوانم و زندگي‌ را بسپارم به او ،اگر نترسم

ديشب مي‌خواستم به يكي از دورترين آدمهاي زندگي‌ام اس،ام،اس بزنم كه برايم دعا كند، شايد دعايش مي‌گرفت، اما نزدم، مثلا آدمها از هم چه مي دانند كه براي هم دعا كنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:38  توسط آزاده کریمی  |