تبليغاتX
ساعت ها
قصد کردم ساک سیاه همیشگی را بر دارم و بروم سراغ یک روستا. یک روستا که همچنان مثل قدیم و ندیم ها باشد. حوصله داهاتیهایی مثل اهالی ابیانه را ندارم که احساس متصدی موزه را دارند.

میخواهم بروم جایی که بهم سخت بگذرد. کسری کار بگیرم و از سینما و صندلی غراضه خبرگزاری دیگر چیزی یادم نیاید. راه بروم و نفس کم بیاورم. می خواهم تابلو بفهمم که چقدر سوسول هستم و درجه اش معلومم شود.

این ماه رمضانی دلم هوای ادمهای توی هپروت را دارد که کلا در تعطیلاتند. اصلا نمیدانند ایران کجاست و بشر کدام است. یک لقمه پنیر و شیری که بوی پهن گوسفند بدهد را میخواهم که بعد از سالها معنی ویتامین را هم بفهمم. 

دلم صدای تجدد را نمی خواهد و این مسئولیت مدام شنبه ها تا جمعه ها را. دلم میخواهد حالا که شهریور است و ماه رمضان دیگر چشمم به سفره ها و ادمهای گشنه با شکمهای بر آمده نیافتد. همین است که هست چه ربطی دارد که سفر در این ماه یک جورهایی عجیب است. من که همه جای دنیا برایم جایی است که میشود سقف من....

یک روستا میخواهم... اما نمیدانم کدام روستا در کدام منطقه این مملکت هنوز هم روستاست.میروم یک روستایی که سوغاتی نداشته باشد و آدمها از عکس انداختن با غریبه ها نفرت کنند...چقدر سخت خواهد بود معاشرت با کسانی که پدرسوختگی از نوع روستایی دارند و دموکراسی حالیشان نیست ولی چه کنم باز هم این را دلم میخواهد...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:59  توسط آزاده کریمی 
هي...چرا اينقدر يوهو؟ من آمادگيشو ندارم...دارم خيلي خيلي، زندگي ميكنم، باور كن دارم خيلي زندگي مي‌كنم. ظرفيتش رو ندارم، من مثل جوجه‌ام كه بايد نم نم بهم آب و غدا داد، من بي جنبه‌ام، به خدا. يك وقت ديدي به تمام زندگي گند زدم. زدم زير قرارمون و مخت رو پيچوندم.

واااي ديگه طاقت اتفاقات جديد رو ندارم...گفتم امروز تموم ميشه، فردا خسته ميشي... اما نشد... ببين، نگا كن، همين الانشم دارم غر ميزنم... راست و حسيني، بيا و مثل هميشه باش... من تكراري بودنتو، بي مزگي روزهاي تعطيلت رو قبول دارم... هي كي مثل تو تغيير نكرده؟ هيشكي. ولي من عاشق ايني ام كه هستم، عاشق چشاي ماتم به راه... چرا بزرگم ميكني؟ بزار فقط به هميني كه هست راضي بمونم... اين لباس برام زيادي گشاده... من هنوز بزرگ نشده‌ام...راستش ميترسم ازت... از نتيجه‌ها مي‌ترسم، از جواب داشتن، از اينكه چشمام ميبينه مي‌ترسم...

حواست بهم هست؟... من از اين قدرت لعنتي مي‌ترسم... از اينكه دارم بازي رو ياد ميگيرم، مي‌ترسم... تهش فكر مي‌كنم كه شايد خطرناك باشم...من دارم خيلي پيش ميرم...مگه نميبيني؟؟ هي با توام...چرا اين فكرا رو ريختي تو سرم...چرا همه چيز اين روزها نتيجه داره... هي خدا... بيكاري به خدا. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:41  توسط آزاده کریمی  | 
 همدان بودم، هواي به شدت خنكي داشت و يك چيزهايي ديدم و شنيدم كه كله‌ام سوت كشيد. اصلا ديگر مهم نبود كه چند تا مصاحبه و گزارش بايد تنظيم كنم، فقط دلم مي‌خواست بدانم توي كله يك نفر، دنيا يعني چي؟ اين خيلي جذاب بود كه كسي كه ۱۰ سال با من تفاوت سن دارد، چرا خبرنگار شده، چي دوست دارد، با آدمها چطور برخورد مي‌كند و از دنيا چه مي‌خواهد. در آخر سفر وقتي چمدانم را از چنگال يك دربستي سمج مي‌قاپيدم، فكر كردم كه نمي‌توانم قياس كنم، ديگر مقياس جواب نمي‌دهد كه اين ده سال را هدر داده‌ام يا نه. مطمئنا من هميشه و هميشه كاري را مي‌كنم كه دوست دارم و بعيد است كه بتوانم دنيايم را به مقياس بياورم.

اين است كه شماره‌هاي زندگي‌ات، ديگر اهميتي ندارند و هرچقدر هم كه بالا بروند، تو همان كودكي، جواني و پيري را توام داري. يك لحظه شجاعي و دمي ترسو. من نمي‌توانم بگويم كه همسن هم اتاقي ام بودم يا نه. نمي‌توانم بگويم كه مثل او فكر مي‌كردم يا نه. شايد اين رودررو شدن با خودم بود، بدون سانسور و بدون ترس. کسی که پرده ها را می درد و به عمق یا می رسد یا آن را از دست می دهد. شاید این خودشناسی نيست، این یک مرور است، مروری که شاید بارها و بارها رخ داده و من از یاد برده‌ام.

همدان برایم چیزهای جدیدی نداشت، نه آرامگاه‌هايش و نه اوج كوه‌هايش ، اين من بودم كه جديد و قديمي بود ولي تازه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:36  توسط آزاده کریمی  | 
مشهد بودم، نتونستم دعا كنم، گريه كنم، يك خط از مناجات‌هاي توي كتاب‌ها رو بخونم. فقط به آدمها نگاه كردم و ديدم آدمهايي رو كه براي نداشتن گريه مي‌كردند و كم مانده بود كه همديگر رو بكشند. توي اين سفر يادم آمد كه هيچ چيز نمي‌خوام و واقعا هم هيچ وقت نمي‌خواستم. اين الزام زندگي نيست كه مي‌طلبي، اين آدمها هستند كه تو رو براي خواستن حريص مي‌كنند. كافيه، چيزي براي خواستن.

من  سرشار از خوشي به خونه‌ام برگشتم. نيازي به خواستن ندارم و همه چيز دارم. شكر...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:9  توسط آزاده کریمی  |