تبليغاتX
ساعت ها
 از سفر می آیم. رفته بودم اصفهان. چقدر این شهر را دوست داشتم. توی خیابانهاش و کوچه های قدیمی اش قدم زدم.چقدر این لهجه ساده رو دوست دارم. چقدر روزهای خوشی داشتم.

حالا اینجا توی زادگاهم احساس خوبی ندارم، عجيب نيست. واقعا نيست. كاش مي‌شد جاي ديگري باشم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:24  توسط آزاده کریمی  | 
I am free

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط آزاده کریمی  | 

چه لذتي دارد، توي اين هواي باراني موسیقی کلاسیک گوش كني. اين هوا مرا به یاد فیلم های کلاسیک می اندازد، ياد تار تار سياه و سفيدشان و صداهايي كه هر كدام لطافت خاصي داشتند. انگار اين آدمها از دنيايي پر از قهرمان مي‌آمدند و من چقدر اين دنيا را دوست داشتم.

چقدر دلم هواي عشقهاي بهاري كرده، هواي حرفهاي معصوم و چشمهاي بي‌قرار. طعم يك لذت شور را در اعماق درونم احساس مي‌كنم، اين دنياي ممنوع و گيج، پر از حسرت روزهاي رفته و پر از هق‌هق و چشم‌هاي پف آلود.

واي كه اين روزها برايم عجيب ابري است و عجيب به انتها رسيده. به خودم مي‌گويم، يادت نمي‌آيد، اين تكرار غم‌هاي محبت است، روزي فراموششان مي‌كني. اما هر غمي حتي تكراري‌ترينشان براي انساني كه تجربه نمي‌آموزد و از نو اميد مي‌بندد، غمي عظيم است.

چقدر اين روزها تنهايم...بيش از هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط آزاده کریمی  |