تبليغاتX
ساعت ها
خوشا به حال من، كه روزهاي پشت سر را براي داشتن دمي كوتاه با تو هدر مي‌كنم، ريز ريز به ميان چاه نيستي مي‌ريزم. خوش به حال من كه از تو همه چيز ساخته‌ام، تو را از تو گرفته‌ام و تو به موجودي عزيز بدل شده‌اي كه فقط من مي‌توانم آن را حضيض كنم. چه خدايي هستم، چه خالقي، روزي اگر بخواهم پشيمان شوم تو را چه تواني است براي فاعليت؟ خوشا به حال من!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:15  توسط آزاده کریمی  | 
اين روزها همه‌اش درگير جشنواره هستم، مي‌روم سينما فلسطين و فيلم مي‌بينم. روزهاي شلوغ و بي‌در و پيكري است.روزهاي گرمي نيست، دوست‌داشتني نيست و هنوز يك فيلم نديدم كه خودم را تويش پيدا كنم.بگويم ا اين حرف را من هم مي‌زنم يا عجب ديالوگي بود. اما قضيه اين است كه وقتي از جشنواره مي‌آيم ،باز هم درمورد سينما فكر مي‌كنم و حرف مي‌زنم.يعني تنها چيزي كه دارم همين است، ذهنم بايكوت مي‌شود، شايد به قول يك بنده‌ خدايي، من خودم را پشت سينما قايم مي‌كنم.


چند نكته از اين روزها فهميده‌ام، اينكه وقتي موقع جشنواره مي‌شود، هميشه يك اتفاق برايم مي‌افتد، يعني يك چيزي مي‌شود. اين شلوغي حواسم را  پرت مي‌كند اما دلم خوش نيست،خوشي را  پس مي‌زند.خيلي پيش آمده كه شب دير وقت آمده‌ام خانه و تازه وقت اين بوده كه ببينم كجاي كارم. هميشه اينطوري بوده، همه خوابند و تنهايي چايي مي‌خورم.

اتاق را تميز مي‌كنم. هيچ كتابي نيست كه بتوانم در اين روزها بخوانم، حتي اگر توي كيفم باشد. همه‌اش مجله است و روزنامه. دست‌نويس‌هاي چرك و ساندويجي و لباس‌هايي كه پر از برخوردند و بايد شستشان.توي اين روزهاي شلوغ فقط آدم مي‌بينم و فيلم و وقتي فرصتي مي‌شود تا دوستانم را ببينم و يك كم خودم باشم، همه چيز عوض مي‌شود. در كل بد نيست، بي‌خوابي و بي ‌غذايي برايم دارو مي‌شود.من گيجم و بعد از اين ۱۱ روز كه بيدار مي‌شوم ديگر يك اتفاق آنقدر مهم نيست كه روز اول بوده و من غصه‌اش را نمي‌خورم.جشنواره به اين درد هم مي‌خورد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:55  توسط آزاده کریمی  | 
واقعا هيچ راهي نيست، به جز بيراهه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:48  توسط آزاده کریمی  |