چند نكته از اين روزها فهميدهام، اينكه وقتي موقع جشنواره ميشود، هميشه يك اتفاق برايم ميافتد، يعني يك چيزي ميشود. اين شلوغي حواسم را پرت ميكند اما دلم خوش نيست،خوشي را پس ميزند.خيلي پيش آمده كه شب دير وقت آمدهام خانه و تازه وقت اين بوده كه ببينم كجاي كارم. هميشه اينطوري بوده، همه خوابند و تنهايي چايي ميخورم.
اتاق را تميز ميكنم. هيچ كتابي نيست كه بتوانم در اين روزها بخوانم، حتي اگر توي كيفم باشد. همهاش مجله است و روزنامه. دستنويسهاي چرك و ساندويجي و لباسهايي كه پر از برخوردند و بايد شستشان.توي اين روزهاي شلوغ فقط آدم ميبينم و فيلم و وقتي فرصتي ميشود تا دوستانم را ببينم و يك كم خودم باشم، همه چيز عوض ميشود. در كل بد نيست، بيخوابي و بي غذايي برايم دارو ميشود.من گيجم و بعد از اين ۱۱ روز كه بيدار ميشوم ديگر يك اتفاق آنقدر مهم نيست كه روز اول بوده و من غصهاش را نميخورم.جشنواره به اين درد هم ميخورد.