تبليغاتX
ساعت ها

 

چند وقت پيش با يك پيرمردي همكار بودم علي‌رغم روي اعصاب بودنش يك اصطلاح داشت: كانسپت.

مي‌گفت بايد هر چيزي كانسپت داشته باشد و تو بتواني از بيرون هم كانسپت يك چيز را ببيني.نمي‌دانم بعد از اين همه مدت كار با او توانستم كانسپت را بفههم يا نه ولي حواسم جمع شده كه اين مملكت سخت بي‌كانسپت است!

فكر مي‌كنم در كار و حتي در زندگي شخصي ،هيچ كدام ما تصوري از چيزي كه مي‌خواهيم نداريم.من هر روز مي‌آيم سر كار و عصر مي‌روم خانه اما نمي‌دانم كه از روز و زندگي 24 ساعته‌ام چه مي‌خواهم.

اين هم معظلي است، واقعا.يا اينكه از ديگران تصور مي‌گيريم براي زندگي‌مان.اصلا نمي‌دانيم از چه چيزي خوشمان مي‌آيد و از چه چيز نه.اين را ممكن است يك بچه از كشور ايكس جهان بداند ولي من نمي‌دانم.

ديروز براي خواهر زاده‌ام مجموعه كتابهاي كيتي (بل موني) را خريدم. يكي از داستانهايش عالي بود، داستان اينكه كيتي نمي‌خواست مسئول هيچ چيز باشد، مي‌گفت مگر تقصير من است كه دنيا اينطور است يا آنطور .من مي‌خواهم آنطوري باشم كه مي‌خواهم.

واي كه ما در عين بي‌مسئوليتي هم نمي‌خواهيم مسئوليت بي‌مسئوليتي را هم برعهده بگيريم، شايد اينطور دنيا درست شود، دنياي من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:54  توسط آزاده کریمی  | 

 خدا پدر و مادر اين هاليوود را بيامرزد، توي اين تعطيلات حسابي به دادم رسيد.كلي فيلم از نيلوفر و عباس گرفتم و ديدم.نمي‌توانم بگويم فيلم‌هاي شاهكاري بودند ولي اونقدر خوب بودند كه سرت را گرم كنند.در بين اونها  In bruges فيلم عالي بود. حسابي از اين فيلم خوشم اومد .توصيه مي‌كنم حتما بگيريد و ببينيد.يكي از اون فيلم‌هايي است كه بعد از مدتها به وسوسه‌ام انداخت كه دوبار ببينم.فيلم داستان دو قاتل است كه در شهر بروكس گير مي‌كنند و اتفاقاتي كاملا خنده‌دار و ابلهانه برايشان مي‌افتد.اين فيلم‌ها را كه مي‌بينم، عجيب دلم براي سينماي ايران مي‌سوزد.

اين كارگردانها كه از كمترين هوش بي‌بهره‌اند،چطور انتظار دارند كه فيلم هايشان تماشاگر داشته باشد؟الان ديگر كار به جايي رسيده كه شك مي‌كنم، اصلا اين جماعت بدانند سينما خوردني است يا پوشيدني.فكر مي‌كنم افخمي گفته بود كه اين تهيه‌كننده‌هاي سينما يك مشت يخچال فروش هستند.اما الان بايد روي خود كارگردان‌ها هم اين حساب را كرد كه دستمزدشان را مي‌زنند در كار دلار و لوازم منزل.

تازه همين‌ها كلي ادعاي خاص بودن دارند،كه فلان سبك را دوره كرده‌اند و از دنيا مي‌دانند ولي كو ؟اين اسم‌هاي دهان پر كن كدامشان يك سكانس درست و حسابي خلق كرده كه بشود در بي‌حوصلگي ديد؟

كدامشان بدون تحليل‌هاي صدمن يك غاز، حرف فيلمش را به آدم حالي مي‌كند.دلم مي‌سوزد براي اين سينما كه دست يك مشت بي‌استعداد و مدعي افتاده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:27  توسط آزاده کریمی  | 

امروز توي تاكسي پيرمردي بغل راننده نشسته بود كه يك پالتو عين پالتوي پدرم تن‌اش بود.

پيرمرد موهاي سفيد برفي داشت و حتي يك تار از اركسترش سياه نبود. عصاي سياه و يك روزنامه داشت و دستكش چرم به دست كرده بود.

راننده همينطور به سرعتش اضافه مي‌كرد و پيرمرد ترسو بهش نگاه مي‌كرد. مثل دختري كه به پدرش مي‌گه بابا ،بابا.دستمو گذاشتم روي شونه پيرمرد.بدون هيچ خجالتي يا حتي مرزي ،گفتم :آقا كمربندتون رو ببنديد.

پيرمرد حواسش به راننده بود،هل كمربند رو بست و تشكر كرد.سرم رو كردم توي كتاب و خوندم. خانم كنار دستي‌ام كمي خودش رو جمع و جور كرد و برايم جا باز كرد.

عطسه‌ام گرفت و فكر كردم حتما بايد پيرمرد يك دستمال سفيد كه گوشه‌هايش سياه شده،توي جيبش داشته باشد، عطسه،شايد واكنش من به دنيا بود، توي اون لحظه.

مردي كه كنارم نشسته بود، سرش را به پنجره تكان داد و راننده همينطور به راه خودش ادامه داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:32  توسط آزاده کریمی  | 
ديشب يكي از دوستان از روشن بودن تكليف زندگي آدمها حرف مي‌زد،اينكه آدم بايد بدونه مي‌خواد با زندگي‌اش چه كار كنه.راست مي‌گفت اما حرف خسته‌كننده‌اي بود.اينكه بايد از چند راه مشخص توي زندگي‌ات،يكي رو انتخاب كني،بشي يكي مثل بقيه .ولي يك نكته‌اي وجود دارد اين آزادي كمي گران تموم مي‌شه.ديدم آدمهايي رو كه خودشون بودن ولي به هيچ جا نرسيدن كه اگر مثل باقي مي‌شدند شايد به حداقلي مي‌رسيدند.

اين روزها زندگي،خيلي شلاقي عمل مي‌كنه،خبر بدي شنيدم و بايد يكي از كارهايي كه دوستش داشتم رو خيلي زود كنار بگذارم.اما توي اين بدبياري‌هاي راه وبيراه كه كم‌كم با زياد شدنشون به مسخرگي‌شون هم پي بردم،بهم مي‌گه كه بايد تكليف خودم رو با اين زندگي هر چه زودتر روشن كنم.البته اين حرفيه كه من هميشه زدم ولي از بويي كه از توي كوچه و خيابونها مي‌آيد و از سلام‌و خداحافظ‌هايي كه روز به روز زيادتر مي‌شه ، ترس برم داشته كه بايد شروع كنم. اين ساده‌ نيست اما هيچ وقت نشده، كه بخوام مغرور نباشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:28  توسط آزاده کریمی  | 

يادت كردم،همين امروز، الان،اون هم با شنيدن يك آهنگ ساده‌. اردي‌‌بهشت بود و الان دي‌ماه است. هوا سرد شده و بايد بخاري روشن كرده باشي. فكر نمي‌كنم چهره‌ات تغييري كرده باشد، چهره تو و همه آنهاي ديگر.شايد هنوز كلاس زبان مي‌روي يا سنگ‌نوردي ‌مي‌كني، فيلم مي‌بيني و پشت سر همه سينمايي‌ها و تئاتري‌ها حرف مي‌زني.يادت بخير.ياد هري‌پاتر هم بخير ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:57  توسط آزاده کریمی  |