يكي از داستانهاي كتاب، قصه مرد جواني است كه به تنهايي به سفر كوتاهي ميرود ولي به دليل باران بيش از اندازه نميتواند هتل را ترك كند و با كسالت هتلي خلوت و دور از هياهوي مرسوم تعطيلات سر ميكند.اين مرد كه با دوست دخترش دچار مشكل شده،حرف جالبي درباره دوست داشتن ميزند:آيا ميتوانم بگويم،هي من تو را به اندازه كافي دوست دارم و دليل موجهي براي قطع رابطه وجود ندارد؟مسلما نه!از هر لحاظ كه نگاه كنيد احمقانه است.اين كه چيزي را دوست داري كه دليل نميشود،من آن پليور پشمي كه كريسمس گذشته خريدم را دوست دارم،دوست دارم ويسكيهاي گران قيمت بنوشم،از سقفهاي بلند و تختهاي بزرگ خوشم ميآيد،جيمي نون را دوست دارم،ميداني همه اينها يعني چه؟يعني من هيچ دليل قانعكنندهاي ندارم كه بتوانم جلوي رفتن او را بگيرم.
به نظرم عالي است.اين كلمات با مفاهيمي كه با خود دارند،شاهكار مي كنند.فكر ميكنم چقدر اين فضا به درد فيلم شدن ميخورد.هواي باراني با اينكه نمي داني كجاي كار هستي.بخوانيدش.
من مفتخرم كه اشتباهاتم را فراموش ميكنم و در كمترين زمان ممكن تكرار ميكنم.البته به قول دكتر مشهدي چون به اشتباهاتم اعتقاد دارم اين كار را ميكنم.به در و ديوار ميزنم و فكر ميكنم اين دفعه ديگر به دفعات قبل فرق ميكند.مثل معتادي كه همهاش ميگه باره آخرمه.
كاش گذشته به يادم بياد.مثل تمام چيزهايي كه از دوران كودكي به ياد دارم،طعم چاي عطري،ليمو ،آش و هندوانه يا تاپي كه سعيده را روي آن هل ميدادم.
در مقالهاي خواندم كه براي تبديل شدن به جامعهاي مدرن بايد انسانهاي مدرن تربيت كرد و اولين قدم مدرنيته فاعليتي است که هر انسان بايد به آن معتاد شود.انسان فاعلي كه تنها بر عقل خود استوار است و به آن ايمان دارد،انسان مدرن خوانده ميشود.
سخت است ولي عين واقعيت است كه تفكر هيچ كدام از ما ،تفكر مدرني نيست.من در خانوادهاي سنتي بزرگ شدم كه هنوز بعد از اين همه سال به بعضي چيزهاي بيپايه و اساس اعتقاد دارند .البته بايد بگويم كه اين سنت در دل يك مدرنيته خفته است،كه هر وقت احساس خطر كند ،شاخكهايش به حركت در ميآيد.اما در مقایسهای در اطرافم ،ميبينم همين آدمهايي كه با آنها سروكار دارم و آدمهاي فرهنگي اين مملكت هستند،خيلي سنتيتر از خانواده من فكر ميكنند.
اين دنيا ترس دارد،باور كنيد.این سنتها،که سنتهاي ريز و درشتي با تعابير فردي با خود ميآورند،گاهي هولناكند.اما يادم نرود ميخواهم بگويم زندگي ما ايرانيها چيزي شبيه به همبرگرهايي است كه كارخانهها با آشغال گوشت درستش ميكنند و آخر هم معلوم نميشود كه چيست.
ما تكليفمان با اين دنيا معلوم نيست،وقتي كارمان گير است ،تازه يادمان ميافتد كه سفره بيندازيم و دعا كنيم .همين ديروز بود كه يادم افتاد كه دعا كردن هم بد نيست،باز آدم را سبك ميكند.اما كي؟دقيقا وقتي كه نميدانستم چه كار بايد بكنم.
اما كو آدمي كه پاي حرفش و كارش بايستد.به قول يكي از دوستان ،ما آدمهاي مزدوري تربيت شدهايم اما واقعا،واقعا عمرمان را تلف ميكنيم و نميدانيم براي چه.من دلم ميگيرد وقتي ميبينم چه روزهايي نيست كه بدون تصميم و قطعيت هدر ميشود با ترس از گفتن نه،ترس از نگاههاي عجيب و ترس از تاييد نشدن.