حرف عجیبی است حتی برای خودم.معمولا همه خبرنگار میشوند و بعد فیلمساز.من اول فیلمساز شدم و بعد خبرنگار.
هيچ وقت اهل انتقاد كردن نبودم ،برخلاف اين روزها كه ديگر طاقتم تاق شده و حتي حوصله شنيدن بعضي حرفها و متلكهايي كه به هيچ ميگرفتم را ندارم.شايد آن دسته از آدمهاي نق نقو اوضاعشان براه باشد و بيشتر از مني كه آسه ميآيم آسه ميروم سود كنند.
شايد ديگر نشود اين خلقيات مريض را تحمل كرد.اين روزها كه بدجور بي اعصاب و بد خلقم فكر ميكنم كه چه فرشتهاي بودم كه خم به ابرو نياوردهام.
اين خلقيات مريض ،ايرانيها بدجور روي اعصاب من است.آدمهاي هزار رو و هزار رنگ.واي به حال كسي كه كمي به ما اعتماد كند.ما مثلا جماعت تحصيلكرده و فهميده اين كرور حماقتيم.كاش حواسمان بود كه دنيا چه خبر است و چه خبر ميشود.
بي تعارف فكر ميكنم كاش جاي ديگري به دنيا ميآمدم،كاش زبان فارسي بلد نبودم،چشمهايم اين مردم را نميديد.نمي گويم من از همه چيز بري هستم اما اين چه خلقي است كه همه به فكر احوالات خودشان و اهل و عيالند.واي به اين مردمي كه خدا هم دارند و اين طور هستند.اين روزها ميترسم كه ارتباط برقرار كنم،در تاكسي تنهام به ديگري بخورد،ميترسم اين مردم جنون زده را بيدار كنم.اما چه فايده انگار در اين ديوانه خانه فقط بايد ديوانه بود.
كجا ميرويم با اين موج حماقت و تعصب؟ من كه نميخواهم حتي در خوشي و شادي ديگر همراه اين جماعت باشم.پر از تنفرم، لبالب.
كتاب زندگي من با پيكاسو را ميخوانم،كتاب جالبيه،نه فقط به اين خاطر كه به زندگي كسي مثل پيكاسو نزديك ميشوي ، چون زندگي دختر جواني را ميخواني كه چطور اينقدر اعتماد به نفس دارد و با زندگي راه ميآيد.
برايم شخصيت جالبي است اين فرانسواز ژيلو.دختركي كه با پيكاسو آشنا شد اما از يادها رفت،شناخته شده است ولي كسي به اندازه پيكاسو هرگز او را نميشناسد.(ترسناك است كه آدمها اينطور فلهاي زندگي ميكنند و ميميرند.مثل پوچي زندگي مگسهايي كه با پيفپاف ميميرند!)
در اين كتاب پيكاسو هنرمندي تنها،پير ،پر از خلاقيت و اعصابخرد كن تصوير شده،تو زندگي انساني بيمو را ميخواني كه تابلوهاي بسيار خلاقانهاي را به دنيا اضافه كرده اما مثل بچهاي نقنقو مدام آشفته حال است.
اين زندگي برايم بسيار عادي است،عادي اما محترم.اينها زندگي را تغيير دادند ولي هرگز مقدس و بري نبودند،انسان بودند.
كتاب زيبايي است.