تبليغاتX
ساعت ها

زن سي‌ ساله.اين كتاب را وقتي دختري 14-15 ساله بودم،مي‌خواندم.تقريبا چيز زيادي از داستانش به ياد نمي‌آورم.فقط يادم هست كه خيلي حوصله‌ام را سر برده بود،پيش نمي‌رفت و خسته‌ام كرده بود اما فكر مي كردم اگر كنارش بگذارم،ديگر نمي‌توانم ادعا كنم كه آدم حسابي هستم.

توي جاده چالوس اين كتاب را هي از اين دست به آن دست مي‌كردم،خواهر بزرگم مي‌گفت اين كتاب را وقتي سي‌ساله شدي بخوان.الان نمي فهمي كه چي مي‌گه.

نشر چشمه لا به لاي كتابهاي جديد و قديمي ،دنبال كتابي مي‌گشتم كه يك روزي گمش كردم،حواسم به اين بود كه دارم دنبال چيزي مي‌گردم كه شايد ديگر جلدش همان جلد قديمي نباشد،اما بود.تصوير يك حروف درشت زن سي‌ساله نوشته اونوره دوبالزاك.ياد خودم افتادم ،ياد اينكه فكر مي‌كردم زندگي چقدر پيچيده است و من بايد از قله‌هايش بالا بروم.

كتاب را نخريدم،گذاشتم باشد براي اول مهر.به خودم هديه‌اش مي‌كنم .همان كتاب قديمي را.

ديشب به عباس غفاري گفتم،عباس چند روز ديگر سي‌سالم مي‌شود.اما واقعا چه كسي فكر مي كند اين من سي‌ساله است؟من و سي‌سال.خيلي حرفها از سي‌سالگي در زنها شنيده‌ام ،نمي‌دانم روز تولدم افسرده مي‌شوم يا شاد اما مي‌دانم كه دهه 20 زندگي‌ام تمام مي‌شود،من عاشق دهه 20 زندگي بودم،عاشق شر و شور ،عاشق ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:25  توسط آزاده کریمی  | 
 

بايد به خودم قولي بدهم،قولي سخت.خيلي سخت...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط آزاده کریمی  | 

هيچ وقت فكر نمي‌كردم ،او چشمهايش را ديگر به كسي نشان دهد.هميشه ديدن چشمهايش برايم حكم بتي را داشت كه حتي اگر هم بخواهم نمي‌توانم بشكنمشان.

اما او بالاخره و نمي‌دانم براي چه و به چه دليل ،عينك سياه‌اش را از چشمانش برداشت.حيف كه در اين مراسم با شكوه نبودم و فقط عكس‌هايش را ديدم.آن وقت نه براي گرفتن جايزه افتخار سينما بلكه براي برداشتن همين عينك برايش دست مي‌زدم و دست مي‌زدم.

افتخاري است برايم كه او ،عباس كيارستمي ،كسي است كه من مي‌توانم او را هم وطن بنامم.او براي من و شايد كساني كه نمي‌شناسندش افتخاری بوده است.امروز با ديدن عكس‌هايش كه مقابل دوربين عينك از صورت بر مي‌دارد،فكر كردم او هم براي خودش پيرمردي است.زير چشم‌هايش چين خورده و لك برداشته .زندگي كرده و فقط يك اسطوره نيست،او هم آدمي است با مختصات خودش.

فقط سالهاست كه از ديد من و تو پنهانش كرده.دلم مي‌خواهد بدانم چرا اين مرز را برداشت؟چرا اين حريم را شكست؟هميشه فكر مي‌كردم،خوش به حال آنهايي كه بدون عينك او را ديده‌اند.آنها لابد آدمهاي خاصي هستند كه به او و افكارش به وفور نزديكند.اما حالا چرا او عينك سياه‌اش را برداشت؟آن هم براي همه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:13  توسط آزاده کریمی  | 

اين روزها به زندگي‌ دل خوشم،بايد بگويم به زندگي دلبسته‌ام اما هميشه در ته هر لذتي كه مردم به آن آسودگي و زندگي نرمال مي‌گويند،ترسي از يكي شدن با ميلياردها انسان ديگردارم.هميشه خيالم راحت بود كه من به اين سادگي‌ها پايبند اين زندگي نمي‌شوم اما نمي دانم چه شد كه مي‌بينم چاره‌اي جز اين ندارم،كه هواي زندگي را داشته باشم.انگار دارم به شب و روز ،به ماه وسال عادت مي‌كنم.اين اعتياد در جسمم مي‌نشيند اما باز هم مطمئنم كه من را با زندگي كاري نيست،زندگي كوچه و خيابان،زندگي ارتباطات آدميزادي.

به خودم مي‌گويم حتي اگر زندگي نكنم،تن به زندگي شبيه آدمهاي ديگر نمي دهم.

چند روز پيش از نشر چشمه كتاب تفسيرهاي زندگي را خريدم،بدون اينكه مقدمه را بخوانم رفتم سراغ بخش سارتر و دوبوار .هميشه اين دو نفر برايم نشانه‌اي از زندگي زناشويي به بهترين شكلش بودند،هرچند آنها هرگز ازدواج نكردند.در اواسط مطلب نوشته بود كه سارتر در تهوع به خاطر مشكلاتي كه با دوبوار داشته،زندگي را بسيار سياه و پر از درد و پوچي ترسيم كرده،اين كتاب به حدي سياه بود كه كافكا آن را پوچ‌گرايي ابلهانه دانسته.

اما من با این منطق سارتري که مي‌گويد انسان از ترس آزادی خود را با روابط عاطفي اسير مي‌كند،موافقم و اين مسئله كه زندگي همان آزادي رعب‌آوراست،تحسين مي‌كنم.اينكه ما انسانها از ترس آزادي‌مان خودمان را به بندهاي زندگي مي‌بنديم.

سراغ روابط ابلهانه مي‌رويم،دلمان مي‌خواهد بچه داشته باشيم،از تنهايي مي‌ترسيم.خلاصه اينكه انسان آزاد به دنيا آمده است،حتي اگر خودش اين را نخواهد.در بخشي از اين كتاب از قول سارتر نوشته اگر زندگي بدون هيچ دردسر و نگراني نبود،چه اشكالي داشت؟خلاء چه مشكلي داشت؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 17:0  توسط آزاده کریمی  |