تبليغاتX
ساعت ها

چند روزي بود كه دوقلوهاي خواهرم آمده بودند ،خانه ماماني‌شان.دخترهاي سرحالي هستند و چون دوقلوند تمام مدت چشمهايشان هم را مي‌پايد.من را ياد بچگي‌هايم مي‌انداختند كه خيلي گيج بودم ،اصلا انگار در خواب راه مي‌رفتم.صدايم مي‌كردند و هرچقدر آزاده آزاده مي‌كردند،باز هم حواسم به چيزي يا جايي بود كه خودم هم نمي‌دانم چه بود.جالب اينكه هنوز هم اينطوري مي‌شوم ،در هر حال.

تمام سعي‌ام را كردم كه اين دو دختر شيطان و در عين حال آرام،را سرگرم كنم.اما فقط فيلم گذاشتن بلد بودم و حرف زدن درباره هنرپيشه‌ها.آنها هم مدام از اين و آن مي‌پرسيدند كه مثلا تا به حال با بهرام رادان حرف زده‌ام يا مي‌دانم خانه‌شان كجاست؟غير از اين كار ديگري بلد نبودم،واقعا نمي‌دانستم،مسئول دو نفر بودن يعني چه؟دلم مي‌خواست فرار كنم،بگذارم بروم تا شايد در نبودن من بهشان خوش بگذرد.خودشان اما با هم حال مي‌كردند،مي خنديدند،لاي كتابهايم ،ماسك‌هاي زيبايي پوست پيدا مي‌كردند و مدام حوله نمدار مي‌كشيدند روي پوستشان.نكته جالبش اين است  وقتي ديروز كاتالوگ  يكي از ماركهاي توليد كننده چرم را بهشان نشان دادم،فكر كردم لااقل برايشان جذاب است كه مانكن‌ها را ببينند ،اما اين هم نشد.

خلاصه فكر كردم ،يك ديوار قطور بين من و خواهر زاده‌هايم هست،ديواري كه شايد بين من و همه باشد.امروز دخترك‌ها مي‌روند خانه،دلم برايشان تنگ مي‌شود،سخت حتي براي كسي كه فقط به خودش فكر مي‌كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:32  توسط آزاده کریمی  | 

 

  ناخنهايش كثيف است،پول مي‌شمارد و كاري به كار آدمهايي كه از كنار مغازه‌اش مي‌گذرند ندارد.يادم مي‌آيد اين آدم هماني بود كه يك روز كنار رودخانه پاهايش را در آب فرو كرد و طوري به دوربين نگاه كرد كه انگاردر يك برنامه تلويزيوني شركت كرده و یک قطعه شعر خواند.

 

حواسم نيست كه كي بود كه فهميدم زندگي‌اش را فيلم كرده و هر زمان براي كسي يك پلان-سكانس دبش بازي مي‌كند.درهر حال ازهمان موقع بود كه پاي زندگي‌ام را از زندگي‌اش پس كشيدم و قدم به قدم حواسم را دادم به درس و زندگي.

 

اين آدم ،همين ،همین كه زيرچشمي به مشتري‌ها نگاه مي‌كند و با حركت سر به آنها حالي می کند كه حوصلشان را ندارد،يك روز آدم ديگري بود يا آدمهاي ديگري بود.وقتي كتاب مي‌خواند يا از توي مقاله‌هاي قديمي حرف جالبي را پیدا می کرد وبرايم بلند بلند تعريف مي‌كرد ،حكم كدخدايي را پيدا مي‌كرد كه حرف آخر را زده و ديگر احتياجي به جستجو در صحت حرفهايش را نداري.

 

نمي دانم او كدام زندگي را بيشتر دوست دارد،يا اصلا ديگرزندگي  را دوست دارد يا نه.از كتابهايي كه خوانده يا خوانديم چيزي به خاطرش هست يا نه ولي فقط اين را مي‌دانم كه اين چشم آبي بد طينت هماني نيست كه بود.

 

اين تغيير نمي دانم از كجا آمد ولي فكر مي كنم شايد او يك روز وقتي ته جيب سوراخش ،پول چركي را ديد يا وقتي با رنوي قراضه‌اش براي دختري بوق زد ولي جز فحش چيزي نشنيد ،اين جور تغيير كرد.

 

اما من تغيير نكردم،خيلي هم ناراضي نيستم.هنوزهم فكر مي‌كنم قرار است اتفاقي بيافتد.هنوز هم دلم به اميدي خوش است.اما نمي‌دانم تا كي.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:16  توسط آزاده کریمی  | 
شب و روزم شده هواي خبرها رو داشتن،ميام و ميرم و خبر مي‌گيرم.فكر مي‌كنم آدمها برايم شكل خبر پيدا كردند.ديگر ارتباطم با آنها از ته دل و  علاقه نيست .با خودم و يكي دو نفرمسابقه گذاشته‌ام كه پيش بروم،من بايد زودتر از همه دنيا از اخبار با اطلاع شوم.بايد در دل همه جا كنم تا وقتي مي‌خواهند كاري كنند اول مرا يادشون بياد. شده‌ام خوره خبر.توي مجله‌ها و نگاه مردمي كه مي‌بينمشان خبر مي‌بينم.فكر مي‌كنم شايد يك چيزي ته فكرش دارد كه من خبر ندارم،يك فكري كه شايد به درد من بخورد.

 حواسم به اين و آن است اما يادم نمياد كه كي ناهار خوردم،كي يك دل سير خنديدم و اصلا با اين زندگي لعنتي مي‌خواهم چه كنم.فكر مي‌كنم كه بدترين شكلش اين است كه ديگر چيزي يا كسي متعجبم نمي‌كنم،مي‌گويند فلاني مرد،مي‌زنم خبرش مي‌كنم.مي‌گويند فلاني بي‌پول است من حواسم به يك چيز ديگري است.اين بي خبري ،بد بي‌خبري است.

اينطوري ديگر ،وجه انساني ارتباطات از بين مي‌رود،ديگر چه چيزي معني پيدا مي‌كند؟ديروز حرف دوست،شد.گفتم هيچ دوستي ديگر خيالم را راحت زندگي نمي‌كند،به قول يكي از نزديكان،اگر يك روز جمعه دلت بگيرد،مي‌خواهي با كي درد دل كني؟توي اين ۷۰ ميليون يكي پيدا نمي‌شود كه فكر كني ارزش هزينه مخابرات را داشته باشد.حالا تو مي‌ماني و پر كردن چيزي كه هرگز،قول مي‌دهم هرگز پر نمي‌شود.حتي اگر فكر كني كه پر شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:11  توسط آزاده کریمی  |