خاطرم
هست،مادرم هميشه لباسهايمان را با چرخ خياطي ميدوخت،البته عادت داشت كه همه را خودش كوك بزند و اگر كمي شل و وارفته بود،بعد با چرخ، ميدوختشان.
صداي قطع
و وصل هوهوي چرخ خياطي ،توي خانه ما هميشگي بود،چون يا من لباس صورتي دلم ميخواست
يا منيژه شلوارش را دوست نداشت.
گاهي هم
كه همه راضي بوديم ،مادرم خودش ،ملافهاي،رو بالشتي يا چيزي ميدوخت.خواهر بزرگترم
هم ديگر راه افتاده بود و خياطي ميكرد.من و منيژه با هم روي مدلهاي الگويش خط مي
كشيديم يا بهم ميگفتيم كه وقتي بزرگ شديم ،شبيه كدام از مدلها ميشويم.هميشه هم
دعوا داشتيم كه كدام آنها،خوشگلترند.
اصولا،هميشه
سر من كلاه ميرفت،چون خواهرم خوش سليقه بود و وقتي مدلي را انتخاب ميكرد،ميديدم
كه از مدل من قشنگتر است.
لباسها،عنصر
تفكيك ناپذيري در رشد ما بودند.هميشه و هميشه ،اين لباسهاي چيندار و اغلب صورتي
رنگ به من نشان ميدادند كه دختر مورد توجهي هستم.هميشه هم وقتي نوبت دوخت لباس ميشد،من
شاكي بودم كه لباسهاي من بايد قشنگتر باشد.وقتي هم كه مادرم به حرفم گوش ميكرد
چون فرزند آخرش بودم،بازهم نگاه ميكردم ،ببينم لباس كدام ما قشنگتر شده.
اين چرخ
خياطي و داشتن پارچههاي خرد و ريش ريش شده برايم بويي از زندگي داشت.كاغذهاي الگو
و همه آنچه كه در يك اتاق در بسته اتفاق ميافتاد برايم حكم جادويي داشت كه مرا
زيبا ميكرد.
پدال چرخ
،گاز ماشين بود و بدنه چرخ براي ما ،اسباب بازي يا كارخانه ريسندگي .اين دنيا را
وقتي روز به روز بزرگتر شدم با فروشگاه و لباس آماده عوض كردم.من ديگر طعم خريد
پارچه يا مصيبت نخ كردن سوزن چرخ را فراموش كردم.
اما بعد از اين همه سال كه از دوران دبيرستانم بود،يك روز براي يك پيرمرد ،؛تمام ملافههايش را دوختم.همه ملافههاي صورتي و زردش را.وقتي چرخ خياطي سينگرش را وسط هال ديدم،دلم هواي قديم را كرد.دلم براي خودم تنگ شد، براي خود خودم.راه نجاتي نبود ولي همين بوي قديمي من را با خودم پيوند داد.