تبليغاتX
ساعت ها

ديروز بعد از مدتها حد فاصل ساعت 12 ظهر توي خيابون بودم.توي اين مدتي كه مي‌روم سر كار،بودن توي خيابون اون هم توي اين ساعت،برايم شكلي از يك رويا داشت.ديدن آدمها،خريد كردنشون،سوار و پياده شدنشون از اتوبوس و تاكسي.
اينكه بچه‌ها از مدرسه مي‌يان،يا مادرا دستهاي بچهشونو محكم مي‌گيرند و از خيابون رد مي‌كنند.خيابون ساعت 12 ،اين مزه داره.ديروز توي اين ساعت منم جزوي از اين جمعيت بودم.با حوصله و لذت نگاهشون مي‌كردم،دلم مي‌خواست ببينم چكار مي‌كنن،به چي فكر مي‌كنن و كجا مي‌روند.
ساعت 12 بود،ديروز منم گرفتار بودم،شلوغ بودم،كار داشتم،اعصاب خوردي داشتم اما جزوي از مردم ساعت 12 بودم،خودش خوشبختي داشت،اينكه مغازه‌هاي رنگ و وارنگ پرده فروشي رو ببينم،ساندويچ كثيف بخورم و دنبال تاكسي بدوم برام سرشار از لذت بود.
اما يك چيزي اين وسط هست،نمي‌شه هميشه ساعت 12 توي خيابون با لذت همون ساعت 12 بود.لااقل من نمي‌تونم هميشه عاشق ساعت 12 باشم،ترجيح مي‌دهم ميون شلوغي خبرها و صداي زنگ تلفن با استرس كارم را بكنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط آزاده کریمی  | 

از قبل جشنواره فيلم تا حالا چيزي ننوشتم،البته خيلي اهل نوشتن‌هاي مدام و هدفمند نيستم ولي توي روزهاي جشنواره دلم مي‌خواست مدام بنويسم و نق بزنم.از دست اين مملكت بي در و پيكر و از آدماي فرهيخته‌اي كه براي مردم نسخه‌هاي صد من يك غاز مي‌پيچند.

توي اين ده روز فيلم به معني واقعي نديدم.راستش ديگه به اين مرز رسيدم كه خودم راضي كنم،كه خيلي به فيلمها فكر نكنم.واقعا حيف كه مهره‌هاي سينما هم دارند كوتاه و كوتاه تر مي‌شوند،خب چون اونا هم آدماي اين مملكت هستند.

اما بودن با دوستام ،خبرنگاراي با معرفت،خنديدن به ريش مهموناي سينما و جلسات پرسش و پاسخ مثل هميشه مزه داشت.

توي اين روزها بود كه فهميدم سينما هم مي‌تونه مثل همه چيز زندگي تبديل به عنصر مسخره‌اي بشه اما ذهن انسان هميشه قابليت تجديد حيات رو دارد.

همه آدمهايي كه توي اون روزها با من بودند،با اينكه ممكنه توي  اين روزها فراموش شده باشند،اما به سينما مفهمومي قشنگ دادند،به فيلمهاي بد معني كمدي دادند،اين آدمهاي روزمره به من ،داستان تازه‌اي دادند،داستان ژامبون‌هاي فرسوده،حسابهاي بانكي ،قهوه جاكوپس و بولتن‌هاي چرند.اينجاست كه آدمها به  سينما معني مي‌دهند.

اما و اما مي‌دونم كه يك روزي ،يك اتفاقي من رو ناگهان از اين دنيا و از اين آدمها دور مي‌كند و من مي‌دونم كه با اينكه ازشون  دورم اما سينما من رو به ياد اونها مي‌اندازد.من سينما رو دوست دارم،چون نمي‌تونم هميشه آدمها، ژامبون‌هاي فرسوده،حسابهاي بانكي ،قهوه جاكوپس و بولتن‌هاي چرند رو دوست داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط آزاده کریمی  |