هوا بد جور برفي و سرد است.چند روزي ميشود كه از شيار پردهاي توري خيابانها را ديد ميزنم.اين سرما هماني است كه روزگاري وقتي دنيا شير شيشهاي در خاطرهاش بود،روي زمينهاي كلوخي مينشست.دنيا چه جاي ترسناكي است،خانم.بيا كمي با هم از هيچ حرفي بزنيم.از آنچه ميخواهيم ،از چيزهاي خوب ،از آنچه كه دنيا در خود ندارد.برف سفيد را ببين كه مثل شيركاكائو رقيق زير دست و پا شلپ شلپ ميكند.
اين سرما ،دلواپسي ميآورد،حتي براي كساني كه نميشناسي .سر مزارشان مينشيني و برايشان هيچ آرزويي نميكني.اين مرگ در برف روي سرت ميريزد،در فكرت،دراندامت و تو چنان نفوذ پذيري كه فكر ميكني ،تو هم ميتواني تبديل به هر چيزي شوي،به لاشه اي ،به موجودي كه هرگز نمي شناختي.
فرق برف با آفتاب،را اينجا ميفهمي.هر روز جلوي تلويزيون مينشيني،حرفي نداري،حمام نمي روي و گوشيات را خاموش ميكني و توانايي مقابله با سفيدي را نداري.اين است زندگي واقعي؟اينكه هيچ پشت در نهفته باشد و در درونات نيز برفي سفيد باريده باشد.