
در کتابی خواندم آدمهای که تلخ میشوند کم کم آرزوهایشان را سرکوب می کنند و پس از سالها قادر به ترک دنیای تلخشان نیستند.آدمها مبتدا به بیماری تلخی می شوند بیدار می شوند به این امید که شب فرا می رسد و می خوابند.کار میکنند که بالاخره لقمه ای نان گیرشان می آید.تفریح می کنند چون چاره ای جز این ندارند.
آنها دیوار دفاعی شان را بلند و بلند تر می کنند و روزی همچون یک مریض اسکیزوفرنیک دارای دنیایی مجازی می شوند که سراسر تخیلی و تلخ است.این آدمها رشد درونی شان را متوقف می کنند .اطلاعات و دانشی که از محیط می گیرند را با سیستم مجازی درونشان هماهنگ می کنند .یعنی وقتی فیلمی می بینند پیشگویانه اهداف و دلایل واقعه نهفته در آن را تعریف کرده اند.این دفاع باعث می شود که کم تجربه و ترسو بمانند.در این بیماری نفرت عشق نا امیدی شیفتگی جایش را به بی فعلی و تلخی می دهد.
در این دنیای اسکیزوفرنیک که به نظرم تمامی ما ایرانی ها به آن مبتلا هستیم خبری از قهرمان نیست.همه به گونه ای عادی هستند که دیوانه می نمایند یا مرده ای بیش نسیتند.به قهرمان داستانها و فیلمها یا مشاهیرمان نگاه کنید .هر چقدر که امروزی تر می شوند عادی ترند.این قهرمانان دست به عادی ترین فعلهایی می زنند که ما اسکیزوفرنیکها خالی از آنیم.آنها ابراز عشق می کنند غذا می خورند بچه دار می شوند و این یعنی خطر می کنند.روزمرگی که ما به آن دچاریم برای قهرمانهایمان واقعی است اما اینکه در ما رخ می دهد چیزی است که باید انجام می گرفته.این است که وقتی کسی را از دست می دهیم یا گاه قلبمان می تپد برایمان زندگی رنگ می گیرد.
می گویند راه حل تلخی دیوانگی است.خطر پذیرفتن اینکه زنده هستیم و باید زندگی کنیم.فیلمهای آمریکایی را ببینید سرشار از مردمی است که از دل ساده ترین و احمقانه ترین کارها حقیقتی بزرگ را در می یابند.این فعلها مسخره اند چرا که حقیقت برای من و شما کیلویی است باید سنگین و بزرگ باشد.اگر حقیقت همینی باشد که ما هر روز داریمش باید آن وقت دیوارها را برداریم و باور کنیم که زندگی همین مزخرفی است که هست.وای آن وقت خیلی آبرو ریزی است که ما از پس این بر نمی آییم.
ما اسکیزوفرنیک ها برایمان بهتر این است که دنیا را سخت بگیریم دیوارها را بلند کنیم تا زندگی جای دیگری باشد که دست ما به آن نمی رسد.