خدا پدرم را بيامرزد، يادم هست كه دو چيز را در زندگي حتي نگاه هم نميكرد؛ آدمهاي مغرور و ديوانههاي به ظاهر فهيم. من هم به او رفتهام!
چيزي كه در اين دنيا زياد است، محدوديت است، من هم ديگر نظر كسي را نميخواهم. با سپاس.
اينا رو يك دوست گفت، اما در قبولش ترديد وجود داره.
میخواهم بروم جایی که بهم سخت بگذرد. کسری کار بگیرم و از سینما و صندلی غراضه خبرگزاری دیگر چیزی یادم نیاید. راه بروم و نفس کم بیاورم. می خواهم تابلو بفهمم که چقدر سوسول هستم و درجه اش معلومم شود.
این ماه رمضانی دلم هوای ادمهای توی هپروت را دارد که کلا در تعطیلاتند. اصلا نمیدانند ایران کجاست و بشر کدام است. یک لقمه پنیر و شیری که بوی پهن گوسفند بدهد را میخواهم که بعد از سالها معنی ویتامین را هم بفهمم.
دلم صدای تجدد را نمی خواهد و این مسئولیت مدام شنبه ها تا جمعه ها را. دلم میخواهد حالا که شهریور است و ماه رمضان دیگر چشمم به سفره ها و ادمهای گشنه با شکمهای بر آمده نیافتد. همین است که هست چه ربطی دارد که سفر در این ماه یک جورهایی عجیب است. من که همه جای دنیا برایم جایی است که میشود سقف من....
یک روستا میخواهم... اما نمیدانم کدام روستا در کدام منطقه این مملکت هنوز هم روستاست.میروم یک روستایی که سوغاتی نداشته باشد و آدمها از عکس انداختن با غریبه ها نفرت کنند...چقدر سخت خواهد بود معاشرت با کسانی که پدرسوختگی از نوع روستایی دارند و دموکراسی حالیشان نیست ولی چه کنم باز هم این را دلم میخواهد...
واااي ديگه طاقت اتفاقات جديد رو ندارم...گفتم امروز تموم ميشه، فردا خسته ميشي... اما نشد... ببين، نگا كن، همين الانشم دارم غر ميزنم... راست و حسيني، بيا و مثل هميشه باش... من تكراري بودنتو، بي مزگي روزهاي تعطيلت رو قبول دارم... هي كي مثل تو تغيير نكرده؟ هيشكي. ولي من عاشق ايني ام كه هستم، عاشق چشاي ماتم به راه... چرا بزرگم ميكني؟ بزار فقط به هميني كه هست راضي بمونم... اين لباس برام زيادي گشاده... من هنوز بزرگ نشدهام...راستش ميترسم ازت... از نتيجهها ميترسم، از جواب داشتن، از اينكه چشمام ميبينه ميترسم...
حواست بهم هست؟... من از اين قدرت لعنتي ميترسم... از اينكه دارم بازي رو ياد ميگيرم، ميترسم... تهش فكر ميكنم كه شايد خطرناك باشم...من دارم خيلي پيش ميرم...مگه نميبيني؟؟ هي با توام...چرا اين فكرا رو ريختي تو سرم...چرا همه چيز اين روزها نتيجه داره... هي خدا... بيكاري به خدا.
اين است كه شمارههاي زندگيات، ديگر اهميتي ندارند و هرچقدر هم كه بالا بروند، تو همان كودكي، جواني و پيري را توام داري. يك لحظه شجاعي و دمي ترسو. من نميتوانم بگويم كه همسن هم اتاقي ام بودم يا نه. نميتوانم بگويم كه مثل او فكر ميكردم يا نه. شايد اين رودررو شدن با خودم بود، بدون سانسور و بدون ترس. کسی که پرده ها را می درد و به عمق یا می رسد یا آن را از دست می دهد. شاید این خودشناسی نيست، این یک مرور است، مروری که شاید بارها و بارها رخ داده و من از یاد بردهام.
همدان برایم چیزهای جدیدی نداشت، نه آرامگاههايش و نه اوج كوههايش ، اين من بودم كه جديد و قديمي بود ولي تازه.
من سرشار از خوشي به خونهام برگشتم. نيازي به خواستن ندارم و همه چيز دارم. شكر...
چيزهايي كه اين روزها توي ذهنم است و مدام در سرم ميچرخد،مثل يك توده سياه شده است. بد نيستند و خوب هم نيستند. يك حجم زيادي را گرفتهاند. گاهي روي كاغذ مينويسمشان تا ديگر تحملشان نكنم. خلاصم ميكند اين نوشتن.اين حجم را چيزهايي پر ميكنند مثل -فكر ميكنم بايد به دردي مبتلا شده باشم. يك ماهي است كه هر كتابي كه دستم گرفتهام فقط دو يا نهايت ۱۰ برگش را خواندم. اين كتابها حتي شامل زيباترين كتابهاي دنيا هم ميشوند.-براي خونهمان يك روي يخچالي خوشگل خريدم، به ياد حرف دكتر مشهدي، يك كار خوب ولي خيلي خيلي كوچك.يك كشتي با يك عالم ماهي دارد.-سريال ميبينم.آنقدر زياد و هوول كه دارم به پايانش ميرسم.-طرفدار ميرحسين هستم اما رنگ سبز را دوست ندارم.- به يك موسيقيدان حرفهاي نيازمندم.- بين دو ريل حركت ميكنم و ديگر حوصلهام تنگ است.-فكر ميكنم آدمها يك قدم به زندگيام نزديك شدهاند، دوستشان ندارم.-اين روزها به شدت خواهرم را دوست دارم.-منتظرم.-از دوستان دل بريدهام و عجيب احساس راحتي ميكنم.-بايد اتاقم را جارو كنم و هزاران چيز ديگر كه ميبينم نميشود اينجا نوشت.
شبيه يك فال شد، شايد فالگير هم همينها را به من ميگفت.
حالا اینجا توی زادگاهم احساس خوبی ندارم، عجيب نيست. واقعا نيست. كاش ميشد جاي ديگري باشم.