![]() |
![]() |
|
|
همیشه در این وضعیت، در این میانه دم تا بازدم، در شک بین بودن و نبودن، شدن یا نشدن، خودم بودم. آدمی متعلق به خلایی که سوالش این است، چرا باید تکلیف خودت رو با جهان مشخص کنی .
ولی اساسا درسته یا باید دعای خیر خواند یا نفرین کرد...نمی دونم. ولی من الان خیلی خودمم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 21:19 توسط آزاده کریمی |
|
|
چقدر این روزها را هدر می دهم تا بفهمم که بازگشتی هست، به روزهای خوش گذشته. چقدر خیابان ها را می دوم، دنبال رد پاها می گردم، شاید هم گذشته ی من می گردد. این ذهن همیشه به گذشته علاقه داشته، به دنیایی که در روز خودش بی ارزش بوده است.
این روزها را هدر میدهم تا در سوپرمارکت ها دنبال ناگت مرغ مخصوصی بگردم که پاییز پارسال می خوردم. دنبال کتابی که دیگر دلم نمیاید بخرمش. لباس های زمستانی را که این روزها می پوشم، خیلی زودتر من خاطره باز را ازار می دهند. بوت هایم، لباس های پشمی و همان پالتوی سفیدی که هیچ وقت دوست نداشتم. خب دیگر، این دانه های برف آمدند، باید منتظر باشم تا بهار بیاید، آن ماهی های لعنتی را تنهایی بخرم، سبزه بگیرم تا بهار هم تمام شود، بلکه فراموش کنم. من سخت خودم را گم کرده ام و سخت دلم برای خودم تنگ شده، و هر گز نمی بخ شم ، هر گز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:52 توسط آزاده کریمی |
|
|
فرقی ندارد که بنویسی یا ننویسی. این زندگی ادامه دارد و تو لحظه ها و روزهایی داری که خودشان را در ذهن تو می نویسند. تو در حالی که از کنار پیاده رو می گذری، در فکرت حرف هایی می زنی که نیاز به خودکار و کاغذ دارند.
امروز، دیروز و پریروز. من از دنیا هیچ نمی دانم، دنیا جای عجیبی است و فقط هر روز که می گذرد، فکر می کنم که کاش زودتر از اینها می فهمیدم که زندگی ارزشی ندارد. ارزش نگرانی، غم، ناراحتی و تشویش. از ابتدای این ذهن منفی نگر یا شاید هم منطقی می گفت: امسال یا سال سختی است یا سال واقعا خوبی است. 4 ماه از آن روز می گذرد و فکر می کنم اصلا چه فرقی بین خوب و بد است. بین اینکه روزهایت با بدی بگذرد یا خوبی؟ مهم اینها نیست. اصلا مهم چیست؟ اهمیت در چه چیز زندگی نهفته است؟ در نفس زندگی، اینکه من زنده ام و وقتی نباشم زندگی دیگر اهمیتی نخواهد داشت. این اهمیت را باید به چه کسی پاس بدهم؟ به خودم، عشقم، کارم، خانواده ام، به هر کسی که با من حرف مشترکی دارد، یا به اینکه صبح بالاخره یک ساعتی، از خلسه بیدار می شوم و به دنیا گفته یا نگفته سلام می کنم؟ اصلا دارم چی میگم؟ مدتهاست که ننوشته ام و دیگر برایم فرقی ندارد که چه چیزی می نویسم...فهمیده می شود یا نه...من نیازمند نوشته ام آیا؟ یا نیازمند تخلیه؟ مشق می کنم...من هر چه بخواهم می کنم...بد می نویسم...اشتباه فکر می کنم و از دنیا دیگر تنفری ندارم، چون می دانم که چقدر تنفر برانگیز است...سیاه می بینم، چون می دانم که سیاه است، یا حتی سفید است... می نویسم اینجا، چون دوست دارم که دوباره بنویسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 15:0 توسط آزاده کریمی |
|
|
شخصا براي تمامي بيماران جسمي و روحي به درگاه خداوند دعا ميكنم، كه هر جا پيدا ميكنند كه علامت آزادي دارد، جفتك مياندازند و به يك وبلاگ ساده و ناشناس هم رحم نميكنند.
خدا پدرم را بيامرزد، يادم هست كه دو چيز را در زندگي حتي نگاه هم نميكرد؛ آدمهاي مغرور و ديوانههاي به ظاهر فهيم. من هم به او رفتهام! چيزي كه در اين دنيا زياد است، محدوديت است، من هم ديگر نظر كسي را نميخواهم. با سپاس. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:59 توسط آزاده کریمی |
|
|
من یک زمانی زندگیمو با استفاده کردن از کلمات قوی، بهتر كردم. يعني كلمات و لغات هستند كه براي زندگي برنامه ريزي ميكنند و كلمات زندگي تو رو ميسازند. بنويس كه شادم و شاد ميشي...
اينا رو يك دوست گفت، اما در قبولش ترديد وجود داره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:33 توسط آزاده کریمی |
|
|
قصد کردم ساک سیاه همیشگی را بر دارم و بروم سراغ یک روستا. یک روستا که همچنان مثل قدیم و ندیم ها باشد. حوصله داهاتیهایی مثل اهالی ابیانه را ندارم که احساس متصدی موزه را دارند.
میخواهم بروم جایی که بهم سخت بگذرد. کسری کار بگیرم و از سینما و صندلی غراضه خبرگزاری دیگر چیزی یادم نیاید. راه بروم و نفس کم بیاورم. می خواهم تابلو بفهمم که چقدر سوسول هستم و درجه اش معلومم شود. این ماه رمضانی دلم هوای ادمهای توی هپروت را دارد که کلا در تعطیلاتند. اصلا نمیدانند ایران کجاست و بشر کدام است. یک لقمه پنیر و شیری که بوی پهن گوسفند بدهد را میخواهم که بعد از سالها معنی ویتامین را هم بفهمم. دلم صدای تجدد را نمی خواهد و این مسئولیت مدام شنبه ها تا جمعه ها را. دلم میخواهد حالا که شهریور است و ماه رمضان دیگر چشمم به سفره ها و ادمهای گشنه با شکمهای بر آمده نیافتد. همین است که هست چه ربطی دارد که سفر در این ماه یک جورهایی عجیب است. من که همه جای دنیا برایم جایی است که میشود سقف من.... یک روستا میخواهم... اما نمیدانم کدام روستا در کدام منطقه این مملکت هنوز هم روستاست.میروم یک روستایی که سوغاتی نداشته باشد و آدمها از عکس انداختن با غریبه ها نفرت کنند...چقدر سخت خواهد بود معاشرت با کسانی که پدرسوختگی از نوع روستایی دارند و دموکراسی حالیشان نیست ولی چه کنم باز هم این را دلم میخواهد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:59 توسط آزاده کریمی |
|
|
هي...چرا اينقدر يوهو؟ من آمادگيشو ندارم...دارم خيلي خيلي، زندگي ميكنم، باور كن دارم خيلي زندگي ميكنم. ظرفيتش رو ندارم، من مثل جوجهام كه بايد نم نم بهم آب و غدا داد، من بي جنبهام، به خدا. يك وقت ديدي به تمام زندگي گند زدم. زدم زير قرارمون و مخت رو پيچوندم.
واااي ديگه طاقت اتفاقات جديد رو ندارم...گفتم امروز تموم ميشه، فردا خسته ميشي... اما نشد... ببين، نگا كن، همين الانشم دارم غر ميزنم... راست و حسيني، بيا و مثل هميشه باش... من تكراري بودنتو، بي مزگي روزهاي تعطيلت رو قبول دارم... هي كي مثل تو تغيير نكرده؟ هيشكي. ولي من عاشق ايني ام كه هستم، عاشق چشاي ماتم به راه... چرا بزرگم ميكني؟ بزار فقط به هميني كه هست راضي بمونم... اين لباس برام زيادي گشاده... من هنوز بزرگ نشدهام...راستش ميترسم ازت... از نتيجهها ميترسم، از جواب داشتن، از اينكه چشمام ميبينه ميترسم... حواست بهم هست؟... من از اين قدرت لعنتي ميترسم... از اينكه دارم بازي رو ياد ميگيرم، ميترسم... تهش فكر ميكنم كه شايد خطرناك باشم...من دارم خيلي پيش ميرم...مگه نميبيني؟؟ هي با توام...چرا اين فكرا رو ريختي تو سرم...چرا همه چيز اين روزها نتيجه داره... هي خدا... بيكاري به خدا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:41 توسط آزاده کریمی |
|
|
همدان بودم، هواي به شدت خنكي داشت و يك چيزهايي ديدم و شنيدم كه كلهام سوت كشيد. اصلا ديگر مهم نبود كه چند تا مصاحبه و گزارش بايد تنظيم كنم، فقط دلم ميخواست بدانم توي كله يك نفر، دنيا يعني چي؟ اين خيلي جذاب بود كه كسي كه ۱۰ سال با من تفاوت سن دارد، چرا خبرنگار شده، چي دوست دارد، با آدمها چطور برخورد ميكند و از دنيا چه ميخواهد. در آخر سفر وقتي چمدانم را از چنگال يك دربستي سمج ميقاپيدم، فكر كردم كه نميتوانم قياس كنم، ديگر مقياس جواب نميدهد كه اين ده سال را هدر دادهام يا نه. مطمئنا من هميشه و هميشه كاري را ميكنم كه دوست دارم و بعيد است كه بتوانم دنيايم را به مقياس بياورم.
اين است كه شمارههاي زندگيات، ديگر اهميتي ندارند و هرچقدر هم كه بالا بروند، تو همان كودكي، جواني و پيري را توام داري. يك لحظه شجاعي و دمي ترسو. من نميتوانم بگويم كه همسن هم اتاقي ام بودم يا نه. نميتوانم بگويم كه مثل او فكر ميكردم يا نه. شايد اين رودررو شدن با خودم بود، بدون سانسور و بدون ترس. کسی که پرده ها را می درد و به عمق یا می رسد یا آن را از دست می دهد. شاید این خودشناسی نيست، این یک مرور است، مروری که شاید بارها و بارها رخ داده و من از یاد بردهام. همدان برایم چیزهای جدیدی نداشت، نه آرامگاههايش و نه اوج كوههايش ، اين من بودم كه جديد و قديمي بود ولي تازه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:36 توسط آزاده کریمی |
|
|
مشهد بودم، نتونستم دعا كنم، گريه كنم، يك خط از مناجاتهاي توي كتابها رو بخونم. فقط به آدمها نگاه كردم و ديدم آدمهايي رو كه براي نداشتن گريه ميكردند و كم مانده بود كه همديگر رو بكشند. توي اين سفر يادم آمد كه هيچ چيز نميخوام و واقعا هم هيچ وقت نميخواستم. اين الزام زندگي نيست كه ميطلبي، اين آدمها هستند كه تو رو براي خواستن حريص ميكنند. كافيه، چيزي براي خواستن.
من سرشار از خوشي به خونهام برگشتم. نيازي به خواستن ندارم و همه چيز دارم. شكر... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:9 توسط آزاده کریمی |
|
|
هر چقدر كه ميگذرد، بيشتر احساس ميكنم كه نيازي به حرف و كلام نيست. حرفي براي گفتن و واژهاي براي ادا كردن. من اين هستم و دنيا همين. آدمها، كشورها، درياها، مرزها و... خب كه چي؟ كتابت رو ول كن بچه، برو بازي كن........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:49 توسط آزاده کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
باغ بلور هزار راه مرده نگار قاعده بازي اين روزها تجلي گوراب یک روز صبح در لندن Art سهم من |
|
RSS
|