تبليغاتX
ساعت ها

ساعت ها

نوشتن برايم سخت است، هزار حرف دارم و شكايت، از همه چيز، همه چيز اين دنياي كوفتي. از ساختارهايش، آدم‌هايش و تمام سوءتفاهماتي كه به بار مي‌آورد. محكمه‌اي نيست و دادگاهي، حتي هيات منصفه‌اي. دنيا تلخ است برايم، مثل روزي كه فهميدم مرگ يعني چه. هميشه واژه "نه" را شنيده بودم، وقتي بچه بودم يا حتي وقتي آمدم قاطي آدم‌هاي لندهور. واژه عزيزي نيست وقتي مي‌شنويش، اما نه وقتي مي‌گويي. ولي اين روزها "نه" مفهوم ديگري دارد، خيلي بزرگ و خيلي عميق. اين واژه برايم تعيين كننده دنياست، حد فاصل بين بودن و شدن. مثل شوكي كه يك چك بي‌هوا به تو مي‌دهد. متأسفم اما از اين به بعد مي‌دانم كه دنيا شوخي ندارد و متأسفم براي همه چيز...اينجاست كه فاصله‌اي به اندازه يك قدم،سرنوشت تو را با ديگري متفاوت مي‌كند. ياد نمايشنامه" عادل‌ها" مي‌افتم، اينگونه خودت را بشناس...  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:21  توسط آزاده کریمی  | 

 

چيزهايي كه اين روزها توي ذهنم است و مدام در سرم مي‌چرخد،مثل يك توده سياه شده است. بد نيستند و خوب هم نيستند. يك حجم زيادي را گرفته‌اند. گاهي روي كاغذ مي‌نويسمشان تا ديگر تحملشان نكنم. خلاصم مي‌كند اين نوشتن.اين حجم را چيزهايي پر مي‌كنند مثل -فكر مي‌كنم بايد به دردي مبتلا شده باشم. يك ماهي است كه هر كتابي كه دستم گرفته‌ام فقط دو يا نهايت ۱۰ برگش را خواندم. اين كتابها حتي شامل زيباترين كتابهاي دنيا هم مي‌شوند.-براي خونه‌مان يك روي يخچالي خوشگل خريدم، به ياد حرف دكتر مشهدي، يك كار خوب ولي خيلي خيلي كوچك.يك كشتي با يك عالم ماهي دارد.-سريال مي‌بينم.آنقدر زياد و هوول كه دارم به پايانش مي‌رسم.-طرفدار ميرحسين هستم اما رنگ سبز را دوست ندارم.- به يك موسيقي‌دان حرفه‌اي نيازمندم.- بين دو ريل حركت مي‌كنم و ديگر حوصله‌ام تنگ است.-فكر مي‌كنم آدمها يك قدم به زندگي‌ام نزديك شده‌اند، دوستشان ندارم.-اين روزها به شدت خواهرم را دوست دارم.-منتظرم.-از دوستان دل بريده‌ام و عجيب احساس راحتي مي‌كنم.-بايد اتاقم را جارو كنم و هزاران چيز ديگر كه مي‌بينم نمي‌شود اينجا نوشت.

شبيه يك فال شد، شايد فالگير هم همينها را به من مي‌گفت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:16  توسط آزاده کریمی  | 

 از سفر می آیم. رفته بودم اصفهان. چقدر این شهر را دوست داشتم. توی خیابانهاش و کوچه های قدیمی اش قدم زدم.چقدر این لهجه ساده رو دوست دارم. چقدر روزهای خوشی داشتم.

حالا اینجا توی زادگاهم احساس خوبی ندارم، عجيب نيست. واقعا نيست. كاش مي‌شد جاي ديگري باشم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:24  توسط آزاده کریمی  | 

I am free

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط آزاده کریمی  | 

چه لذتي دارد، توي اين هواي باراني موسیقی کلاسیک گوش كني. اين هوا مرا به یاد فیلم های کلاسیک می اندازد، ياد تار تار سياه و سفيدشان و صداهايي كه هر كدام لطافت خاصي داشتند. انگار اين آدمها از دنيايي پر از قهرمان مي‌آمدند و من چقدر اين دنيا را دوست داشتم.

چقدر دلم هواي عشقهاي بهاري كرده، هواي حرفهاي معصوم و چشمهاي بي‌قرار. طعم يك لذت شور را در اعماق درونم احساس مي‌كنم، اين دنياي ممنوع و گيج، پر از حسرت روزهاي رفته و پر از هق‌هق و چشم‌هاي پف آلود.

واي كه اين روزها برايم عجيب ابري است و عجيب به انتها رسيده. به خودم مي‌گويم، يادت نمي‌آيد، اين تكرار غم‌هاي محبت است، روزي فراموششان مي‌كني. اما هر غمي حتي تكراري‌ترينشان براي انساني كه تجربه نمي‌آموزد و از نو اميد مي‌بندد، غمي عظيم است.

چقدر اين روزها تنهايم...بيش از هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط آزاده کریمی  | 

 

از ديشب به جمع بيننده‌هاي سريال‌هاي خارجي اضافه شدم. سريال معروفي كه درجه‌ كيفي كمتر از LOST دارد و تقريبا ۱۴ فصل است.  قبلا فيلمش را ديده‌ام و برايم جالب بود. اين سريال  از آن دست سريال‌هاي، آمريكايي غليظ است با حفظ شئونات اخلاقي. (نوشتم كه دوستان با ديدن عنوان سريال وحشت نكنند، هر چند وقتي مخملباف هم فيلمي با عنواني نزديك به همين فيلم ساخت همه اسمش را تغيير دادند تا ديگران وحشت نكنند).در هر حال قسمت اول آن را در شلوغي آمد و شد مهمان‌ ديدم .جالب و سرگرم‌كننده بود و وقتي اولين پلانش را ديدم مطمئن شدم كه تا آخرش يك تيك پيش مي‌روم. نمي‌توانم پنهان كنم كه از دنياي من دور است ولي وقتي مشكلات اين زنهاي نيويوركي را ديدم به كوچك بودن دنيا خنديدم... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:45  توسط آزاده کریمی  | 

روزهاي خواب‌آلوده‌اي دارم، تا دير وقت بيدارم و صبح‌ها خواب مي‌مانم. تا پل مديريت پياده مي‌روم چون ماشين گيرم نمي‌آيد. شلخته و بي حوصله‌ام . هوا و رنگ آسمان اذيتم مي‌كند اما نم بارون اشكم را در مي‌آورد.

حوصله ندارم و تند شده‌ام.حواسم به همه چيز هست و مغزم دارد كم مي‌آورد...هر روز دعا مي‌خوانم، مسير خانه تا سركار، مسافرها تعجب مي‌كنند و به غير از روزهاي اول ديگر اين برايم عادي شده است...تصميم دارم نماز بخوانم و زندگي‌ را بسپارم به او ،اگر نترسم

ديشب مي‌خواستم به يكي از دورترين آدمهاي زندگي‌ام اس،ام،اس بزنم كه برايم دعا كند، شايد دعايش مي‌گرفت، اما نزدم، مثلا آدمها از هم چه مي دانند كه براي هم دعا كنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:38  توسط آزاده کریمی  | 

دعا می کنم امسال سال تندرستی برای خانواده ام باشد و شاد باشند و من همیشه اونها را کنار خودم داشته باشم.دعا می کنم که امسال قدرت تشخیص بهتری بهم بدی و بیش از پیش حامی من باشی.دعا می کنم امسال اتفاقات جدیدی برایم داشته باشد و آدمها رو هم بهتر بشناسم.دعا می کنم همیشه چیزهای جدیدی بهم یاد بدی.

آمین آمین آمین آمین آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 2:48  توسط آزاده کریمی  | 

وقتي به تعادل مي‌رسي، آنوقت است كه مي‌تواني درست هم فكر كني.اين روزها به خودم وقت فكر كردن نمي‌دهم، مدام پشت تلفن مشغول حرف زدن هستم، داستان مي‌گويم و از خواندن و فکر کردن بيزارم. كتاب اوهام را نيمه رها كرده‌ام و نمي‌گذارم ذهنم به چيزي فكر كند و سؤالي بپرسد. نمي‌دونم اينطور شده‌ايد يا نه؟ فکری داشته باشيد، بشنويد اما نخواهيد كه به فکرتان بها دهید و نخواهيد كه بشنويد. دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه همه چيز خوب است، هوايش را دارم. دلم روزنامه نمي خواهد، خط ،نوشته، كتاب و حرف نمي خواهد، دلم دنياي رنگارنگ مي‌خواهد،؛دلم ديوانگي مي خواهد.واي از همه مهمتر خنده! فكر مي‌كنم از قشم تا حالا نخنديده‌ام شايدم خنديدم .

توي اين روزهايي كه مي‌آيند، مي‌خواهم ديوانه‌بازي در بياورم و چقدر مردم از ديوانه‌بازي آدم مي‌ترسند.اينش چالش برانگيز است.اين روزها فيلم ديدن هم مزه نداره،هرچند من آنقدر معتادش هستم كه تركش نكنم. دلم حماقت مي‌خواهد، اما نمي‌شود!!!!!یک روز به این فکر می کردم که اگر اینجا باشم دنیا چقدر خوب است، حالا من ناراضي‌ام اما در نهايت راضي‌ام.از اين اسفند و از هر آنچه از آن من است راضي‌ام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:46  توسط آزاده کریمی  | 

خوشا به حال من، كه روزهاي پشت سر را براي داشتن دمي كوتاه با تو هدر مي‌كنم، ريز ريز به ميان چاه نيستي مي‌ريزم. خوش به حال من كه از تو همه چيز ساخته‌ام، تو را از تو گرفته‌ام و تو به موجودي عزيز بدل شده‌اي كه فقط من مي‌توانم آن را حضيض كنم. چه خدايي هستم، چه خالقي، روزي اگر بخواهم پشيمان شوم تو را چه تواني است براي فاعليت؟ خوشا به حال من!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:15  توسط آزاده کریمی  |